خرید بک لینک

نشود مبتلا کسی یارب.....به چنین حالتی که من دارم..!

برچسب: نویسنده: باربد کریمیان تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 18:13

سالها تلاش کردم که روح را از بدن جدا کنم و برم خارج از محسوسات انسانی ببینم چخبره....اما خب تا اونجایی که متوجه شدم این کار شرایط زیادی میخاد که بایستی فراهم بشه...ازهمه مهمتر شادی و انرژی درونی هستش.....در کمال تعجب سیستم عوض شد و این سفرهای سهمگین جای خودش به سفر در رویا و رویاهای بسیار غریب داد...برای یه نمونه یکبار در رویا به مجموعه ای از ساختمانها رفتم که از حیث زیبایی واقعا حیرت انگیز بود...جالبه که در خواب میتونی به هرجا میخای بری....یجورایی یه زندگی در یه جهان دیگه...!

برچسب: نویسنده: باربد کریمیان تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 19:29

کم کم در جریان خوابها و رویاها متوجه شدم در حال گفتگو و ملاقات با کسانی هستم که خاطره ای از آشنایی باهاشون نداشتم...در عین حال شاید هم خیلی غریبه نبودن.....گاهی یکی در قالب استادی میومد جلو و علت مشکلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد کریمیان تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 19:29

پس از مدتی دیگه کم کم تمرین تجربه بیرون از بدن به یکی از کارهای روزمره بدل شد. یادم میاد یکبار که در حال این کار بودم و بعدا فهمیدم اسمش مراقبه هست، صدایی شنیدم..البته شنیدن در اون سطح البته که با گوشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد کریمیان تاريخ: جمعه 10 خرداد 1398 ساعت: 6:32

برگشتم خونه، ولی با ترس و لرز. شبها با هزاران ترس و دلهره میخابیدم . با تمام تلاش چشمام باز نگه میداشتم مبادا اینکه یکی از اون موجوداتی که صداشون شنیده بودم یکدفعه سر و کلش پیدا بشه و از خواب بودن من ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد کریمیان تاريخ: جمعه 10 خرداد 1398 ساعت: 6:32

اندک اندک مسیر تجربیات در حال عمیقتر شدن بود. یک بار که در حال مراقبه کردن بودم حس کردم چیزی که الان میدونستم بهش یکی از کالبدهای درونی میگن در حال خارج شدن از بدنم بود. بتدریج این کالبد شروع به بلند ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد کریمیان تاريخ: جمعه 10 خرداد 1398 ساعت: 6:32

یادمه که یکبار که در حال مراقبه بودم دوباره کالبد از پا شروع به بلند شدن کرد....همیشه دو تا پامو روی هوا حس می کردم اما این دفعه قضیه عجیب و غریب شد.. کالبد یا روح یا هرچیزی بگیم که در حال خارج شدن بوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد کریمیان تاريخ: جمعه 10 خرداد 1398 ساعت: 6:32

یادمه یبار داخل کارگاه ساختمانی توی کانکسم به پشت خوابیده بودم روی تخت، کم کم چشمام گرم شد و به خواب رفتم..نمیدونم چقدر طول کشید که در خواب بودم ولی یکدفعه انگار چیزی منو از خواب پروند اما هرچیزی بود ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد کریمیان تاريخ: جمعه 10 خرداد 1398 ساعت: 6:32

یادمه که یه روز در حال صحبت کردن با اون دوست دانشمندم پای تلفن بودم که یه چیزی یادم اومد..به خاطر آوردم که شب گذشته همون دوستم در خواب دیده بودم که در حال صحبت کردن بودیم...پس زمینه تصویری که در خواب ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد کریمیان تاريخ: جمعه 10 خرداد 1398 ساعت: 6:32

چیزی که اینجا میگم هم برام خنده داره هم ترسناکه...جوری که تا الان چیزی در موردش نگفتم ...به هیچ کس..!یادم میاد که یه شب وقتی خوابیده بودم و در حال سفرهای دور و درازم بودم وارد یک آزمایشگاه سری شدم که ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد کریمیان تاريخ: جمعه 10 خرداد 1398 ساعت: 6:32

ممنون از محبتها و پیامهای دلگرم کنندتون چندتا از دوستان از من پرسیدن چطوری میتونیم همچین تجربیاتی داشتیم...؟واقعیتش نمیدونم بگم وراثت یا توانایی های خانوادگی یا ...اما چیزی که مشخصه توانایی، قدرت روحیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد کریمیان تاريخ: جمعه 10 خرداد 1398 ساعت: 6:32

پس از مدتی که از بدن خارج شدن را تمرین میکردم کم کم تجربیات در این زمینه کم رنگ شد و جای خود را به دسته دیگری از تجربیات داد که با سنگین شدن خواب همراه بود... و بیشتر به سمت داستانهایی میل کرد که دیگهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد کریمیان تاريخ: جمعه 10 خرداد 1398 ساعت: 6:32

با درود به پیشگاه دوستان عزیز چندیست که خوابهای عجیب و غریبی میبینم..خودم را به شکل آدمهای دیگری میبینم در دوره های زمانی متفاوت و در هرکدام برای مثال کودکی هستم ثروتمند یا دختری دم بخت یا عاشقی زار ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد کریمیان تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 4:22

بخاطر میارم که چندی پیش خواب دیدم که به 200 یا 300 سال پیش برگشتم. یجایی در سوئد بود.پسر بچه ای 5 ساله بودم.همیشه پدر و مادرم لباسهای سفید بر تنم میکردن و بخصوص یه کت و شلوار سفید رنگ که خیلی دوست داشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد کریمیان تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 4:22

حدود 15 سال پیش بود که به کل از زندگی سیر شده بودم...واقعا دیگه علاقه ای به بودن در این دنیا نداشتم و از همه چی متنفر شده بودم. واقعا میخاستم برم و البته دلایل و شرایطش در اینجا قابل ذکر نیست.یادم میاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد کریمیان تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 4:22

صفحه بندی